شمس الدين حافظ

50

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى )

مى خور كه شيخ و زاهد و مُفتىّ و محتسب * چون نيك بنگرى همه تزوير مىكنند ! بر اين اساس ، حتّى در مسلمانى شيخ و واعظ ترديد دارد : گرچه بر واعظ اين شهر سخن آسان نشود * تا ريا ورزد و سالوس مسلمان نشود ! با اين همه ، هرگز غم و نااميدى را به خود راه نمىدهد : بر سرِ آنم كه گرز ز دست برآيد * دست به كارى زنم كه غُصّه سر آيد و به اين ترتيب ، براى رهايى از غم و اندوه و حسرت و خشم و نفرت از رياكاران و نيز رهايى از بندگى درگاه شاهان و صاحبان قدرت ، بندگى پير مغان و بندگى در بارگاه عشق را بر مىگزيند : فاش مىگويم و از گفته‌ى خود دل‌شادم * بنده‌ى عشقم و از هر دو جهان آزادم ! و نيز خود را غلام همّت هركس مىداند ، كه زير چرخ كبود / زهر چه رنگ تعلّق پذيرد آزاد است ! كوتاه سخن آن كه ، انديشه‌ى حافظ را در دو واژهء كليدى ديوانش مىتوان گنجانيد : عشق و رندى ! نكته‌ى ششم - رمز اشتهار و محبوبيت حافظ بارى ، سخن به درازا كشيد ، با اين همه اشاره به نكته‌اى ديگر نيز - در همين‌جا - ضرورى مىنمايد و آن اين است كه رمز اين همه محبوبيت حافظ در چيست ؟ پاسخ در خورد به اين پرسش نيز مجالى ديگر و فراخ مىخواهد . به راستى آيا انديشه‌هاى نهفته در شعر حافظ - با تمام ابعادش - در شعر ديگر قلّه‌هاى شعر و ادب پيش و پس از او نيامده ؟ آيا ظرافت‌ها و تراش‌خوردگىهاى شعر حافظ را در شعر استادان پيش از او - كه نسبت به حافظ هم مقام استادى دارند و پيروى حافظ از سبك و شيوه‌ى آنان امرى مسلم است - نمىتوان يافت ؟ آيا به راستى همه‌ى غزل‌هاى حافظ - كه بر حسب ميانگين نسخه‌هاى مختلف حدود 500 غزل و حد اكثر مشتمل بر 5000 بيت است - به لحاظ زيبايى و ظرافت و تراش‌خوردگى ، همه در اوج و به لحاظ محتوا ، همه بيت الغزل معرفت است ؟ پاسخ اين پرسش‌ها و ده‌ها پرسش از اين است ، همه جاى تأمّل دارد . زيرا